یک نمونه محتوای تایم لاین: GDP کشورها

در دنیای محتوا انواع  و اقسام محتوا وجود دارد.

از جلمه‌ی محتوای تایم لاین. قبلاً در مورد محتوای تایم لاین صحبت کردیم و چند نمونه از آن ارائه شد.

از جذابترین انواع محتوا، محتوای تایم لاین است. احتمال ویروسی شدن این نوع محتوا هم بیشتر است. یعنی شانس اینکه یک کلیپ را ببینیم و به دوستمان بفرستیم در این حالت خیلی زیادتر است.

کافی است در صنعت خود جستجو کنید و ایده برای ساخت کلیپ‌هایی براساس گذر زمان و تکامل  پیدا کنید. مطمئناً کاربران آن را دوست خواهند داشت.

در ادامه به یک نمونه محتوای تایم لاین جذاب که در توئیتر Rand Fishkin دیدم، نگاه کنیم:

نمودار تغییر GPD کشورها بین سال ۱۹۶۰ تا ۲۰۱۷ در دو دقیقه

دانلود: ۴ مگابایت
.

فقر، حیوانات و محیط زیست، سه ابزار بازاریابی

شاید این پیام‌ها را شنیده باشید:

– هزینه این دوره آموزشی ۲۰ هزارتومان است ولی تمام پرداختی شرکت‌ کنندگان به خیریه پرداخت خواهد شد.

– قیمت این کتاب ۵ هزارتومان است ولی تمام سود آن به کودکان بی‌سرپرست خواهد رسید.

– ما از سگ‌ها و گربه‌های خیابانی نگهداری می‌کنیم لطفاً کمک‌های خود را به شماره حساب x واریز نمایید.

– ما یک استارت آپ هستیم. اگر  wish-list خود در آمازون (یا لیست علاقه‌مندی‌های خود در دیجیکالا) را در اختیار ما قرار دهید به جای آن یک دلار به افراد ازکارفتاده کمک می‌کنیم.

– از موتور جستجوی اکوزیا استفاده کنید ۸۰ درصد سود این شرکت به کاشت درختان اختصاص پیدا می‌کند.

.

 

 از دید بعضی همه پیام‌های بالا عادی و بشردوستانه و منطقی هستند

ولی از یک منظر  می‌توان گفت مهندسی شده و پیام‌های تبلیغاتی هستند.

البته چاره‌ای نیست چون ما انسان‌هابخشی از تصمیمات خود را از روی ترحم و احساس می‌گیریم و این‌ها دقیقاً آن نقطه ضعف (یا قوت) را هدف می‌گیرند.

اگر شما شبکه‌های اجتماعی را بگردید پر است از این پیام‌ها. یعنی یک درمیان اخبار، تصاویر و  توئیت‌های احساسی و متاثرکننده.

می‌بینید طرف عکس یک منطقه محروم را گذاشته و دارد از محصلان آنجا حمایت می‌کند.

 

یا ویدیوی یک سگ معلول را که دو پای خود را از دست داده و دانشمندان یک پا مصنوعی برای او تهیه کرده‌اند.

یا می‌بینید طرف می‌گوید چاه‌های فلان منطقه خشک شده و فروچاله ایجاد کرده.

بعضی مرکزنشینان پولدار و سلبریتی که یک روستای فقیر در کشور را پیدا می‌کنند و فوراً عکس و فیلم از آنجا تهیه می‌کنند. و با بچه‌ها و خانه‌های خشت و گلی عکس اینستاگرامی می‌گیرند.

اگر یکبار حوصله داشتید نگاه کنید در شبکه‌های اجتماعی چند درصد پیام‌ها به موضوعات کمک به افراد ناتوان و مریض، حفظ محیط زیست و کمک به حیوانات مربوط می‌شود؟

 

می‌بینید که پیام‌هایی که به آزار فلان حیوان یا کمک به بیمار سرطانی پرداخته چقدر می‌چرخد و سر و صدا می‌کند

ترفندها و پیام‌های بازاریابی هیجان شدید به مخاطب تزریق می‌کنند مثل ترس، ناراحتی، هم‌دردی ولی در این میان باعث می‌شوند کاربر تصمیمی بگیرد که مطابق میل و سود  شرکت‌ها و بازاریاب‌ها است.

.

 

یک توصیه کوچک به خودم: وقتی با این نوع پیام‌های احساسی در شبکه‌های اجتماعی مواجه می‌شوم با دقت بیشتری تصمیم بگیرم و قضاوت کنم.

درس مرتبط در متمم: مردم در محتواهای شبکه های اجتماعی به دنبال چه می‌گردند؟ (۱)

مصرف‌کننده‌یِ محتوا همان مشتری نهایی نیست

فکر کنید شما یک مشاور کسب و کار هستید و یک وبلاگ قوی در زمینهِ تحلیل کسب و کار دارید.

خوانندگان وفاداری هم شما را دنبال می‌کنند. برحسب اتفاق یک از خوانندگانِ شما کارمند استارت‌آپ X است.

مدیر این استارت‌آپ به دنبال مشاور کسب و کار می‌گردد. آن خوانندهِ وفادار، شما را به او معرفی می‌کند. و از شما پیش مدیر خود بسیار تعریف می‌کند.

مدیر اطلاعات تماس را می‌گیرد و به شما زنگ می‌زند.

چه جالب.

شاید اول فکر کنید یک سری خواننده وفادار ولی با بنیه‌یِ مالیِ کم یا متوسط دارید که مدام مطالب شما را دنبال می‌کنند و قرار نیست ظاهراً درآمدی در کوتاه مدت برای شما داشته باشند ولی ناگهان با یک موقعیت اینچینی مواجه می‌شوید؟

اصلاً فکر می‌کردید مشتری نهایی شما اصلاً وبلاگ شما را نخوانده‌ باشد؟

آیا حدس می‌زدید کسانی که محتوای شما را می‌خوانند و کامنت می‌گذارند اصلاً آن‌هایی نیستند که قرار است به شما پول بدهند؟

البته یک شرط وجود دارد.

هر وبلاگ نویسی نمی‌تواند به این سطح برسد. باید شما محتوای فوق‌العاده تحویل مردم بدهید و یک رابطه بسیار نزدیک با آن‌ها داشته باشید.

یعنی مثل یک دوست صمیمی و نزدیک فیزیکی باشید وگرنه اگر رابطه شما با خوانندگان سحطی باشد و محتوایی که شما در وبلاگ خود منتشر می کنید ضعیف و فوق ضعیف باشد کسی شما را به مدیر یا دوست خود معرفی نمی‌کند.

به قولی باید خودتان و هم محتوایان آنقدر جذاب و وایرال باشید که دیگران شما را معرفی کنند.

ضمناً فکر می‌کنم حجم تولید محتوا هم باید زیاد باشد. نمی‌توان با نوشتن یک مقاله در ماه به این جایگاه رسید و خوانندگان وفادار پیدا کرد. بهترین مثال هم برای پرکاری و پرنویسی اگر بخواهید پیدا کنید شاهین کلانتری است که هر روز می‌نویسد.

رضا شعبانعلی در وبلاگ خود حرف جالبی نقل می‌کند: یک مشتری باارزش ممکن است کسی باشد که اصلاً چیزی از ما نخرند. بلکه  شاید نقش ترویج کننده محصول و خدمات شما یا رزومه شما را به دیگران داشته باشد.

در جای دیگری هم اشاره می‌کند که بهینه ترین راه رساندن محتوا به دست مشتری نه حضور حماسی در تمام شبکه‌های اجتماعی است (که بسیار هزینه‌بر است با اینکه خودِ شبکه‌های اجتماعی رایگان هستند) بلکه تولید محتوای قوی و وایرال است که خوانندگان لایه اول شما آن را بگیرند و دست به دست به سایر کاربران برسانند. یعنی در نهایت برسد به دست کسی که این محتوا به دردش می‌خورد.

برای ما که وبلاگ نویس هستیم معمولاً یک پیش فرض وجود دارد و اینکه:

مصرف کنندگانِ مستقیمِ محتوایِ ما همان مشتری نهایی هستند.

پس اگر من ۱۰۰ مخاطب و بازدید کننده دائمی ولی فقیر برای وبلاگ خودم دارم و بخواهم یک محصول آموزشی با قیمت ۱۰۰ هزارتومان بخرم نهایتاً اگر همه خرید کنند می‌شود ده میلیون تومان.

در وبلاگ نویسی، ممکن است تعداد مخاطبان در لایه دوم بیشتر از لایه اول باشد

ولی احتمالاً همه‌یِ ۱۰۰ نفر محصول را نخرند

بلکه دوستان و نزدیکان این افراد محصول که وسع مالی دارند آن را خریداری کنند.

اگر هر خواننده با وسع مالی کم فقط دو دوست ثروتمند داشته باشد و آنها پکیچ مرا بخرند ۲۰ میلیون خواهد شد که دوبرابر مقدار قبلی است. یعنی شاید “احتمال خریده شدن محصول توسط لایه دوم کمی بیشتر باشد”

البته مشتری برای هر صنفی فرق دارد.

ممکن است کسی وبلاگ نویس باشد و  مشتریان هدفش کسانی باشند که در آینده محصولات آموزشی او را می‌خرند.

یا اگر مدیر و همزمان وبلاگ نویس باشد ممکن است مشتری را کسانی تعریف کند که قرار است در آینده استخدام کند و به مجموعه خود اضافه شوند.

یا اگر وبلاگ دلی می‌نویسید مشتری ممکن است دوست یا همسر آینده باشد

بالاخره هر کس از وبلاگ نویسی و تولید محتوا یک هدفی را دنبال می‌کند و دنبال یک مشتری خاص است.

یعنی منظورم از مشتری صرفاً کسی نیست که پول پرداخت می‌کند بلکه می‌تواند یک دوست یا شریک کاری یا کارمند یا هم‌نفس باشد.

ما همیشه به لایه اول دوستان و خوانندگان خود فکر می‌کنیم و لایه دوم دوستان خود را فراموش می‌کنیم.

حتی در دنیای فیزیکی هم این مساله صادق است.

رید هافمن هم در کتاب استارت آپ شما می‌گوید از لایه دوم دوستی یعنی دوستانِ دوستانتان غافل نشوید. این‌ها منبع بزرگ و باارزشی هستند که ما معمولاً از آن‌ها را نادیده می‌گیریم.

او می‌گوید به جای اینکه دنبال غریبه‌ها بیافتیم و سعی کنیم با کسانی که اصلاً نمی‌شناسیم ارتباط برقرار کنیم سراغ دوستانِ دوستانمان برویم. این افراد  بهترین گزینه برای ایجاد رابطه و دوستی هستند.

چون اولاً می‌توانید به آنها دسترسی داشته باشید یعنی از دوست خودتان بخواهید که اطلاعات تماس آنها را به شما بدهند

ثانیاً دوست شما می‌تواند نقش “جوش دهنده و چسب” را بازی کنید. هم از شما و ویژگی ها و توانمندی های شما شناخت دارد و هم از ویژگی های دوست شما. پس خیلی راحت می‌تواند بگوید که رابطه شما به دردتان می‌خورد یا نه

از طرفی حس اعتماد در این نوع رابطه‌ها بیشتر است چون دوست دوست شما به عنوان رابط و معتمد می‌تواند نفش بازی کند و حتی در موارد اختلاف به شما کمک کند.

بعضی موقع فکر می‌کنم فروختن مستقیم اصلاً روش خوبی نیست

و بهترین روش این است که دیگران ما و محصول ما را به دیگران معرفی کنند.

چون ما انسان‌ها معمولاً در خریدن یک چیز به حرف شخص ثالث بیشتر اهمیت می دهیم تا خود فروشنده چون احساس می‌کنیم که شخص ثالث هیچ منفعتی وسط ماجرا ندارد.

حتی فلسفه‌ی به وجود آمدن گوگل هم همین است. گوگل به عنوان شخص ثالث محتوای دیگران را به ما معرفی می‌کند. شما اگر مرا نشناسید و این مطلب را در نتایج جستجو پیدا کنید خیلی بیشتر اعتماد می‌کند و امکان بیشتری هست که این مطلب را بخوانید تا زمانی که من این مطلب را در بیلبورد یا تلویزیون تبلیغ کنم.

همان مثال مشاور (که در اول بحث مطرح کردم) را در نظر بگیرید. اگر من تلاش کنم با تمام  روش‌های بازاریابی مستقیم  مثل بنر و همایش و تراکت خودم را به آن مدیر معرفی کنم مطمئناً او حس خوبی نخواهد داشت ولی وقتی یک فرد ثالث یعنی دوست من  معرفی کند و بگوید این کارش درست است حتماً مدیر حس خوبی خواهد داشت چون به کارمند و همکار خودش اعتماد دارد. از طرفی می‌بیند او برای معرفی من منفعتی ندارد.

جو پالتزی در فصل ۱۰ کتاب Epic Content Marketing می‌گوید:

“بسیاری مواقع فکر می‌کنیم مخاطب محتوای همان خریدار است. مثلاً John Deere (شرکت تولید کنننده تجهیزات کشاوزی) مجله Furrow  را برای کشاورزان منتشر می‌کند.

این کشاورزان دقیقاً همان کسانی هستند که قرار است محصولات جان دیر را بعداً بخرند. ولی ممکن است در مورد شما، خریداران همان کسانی نباشند که محتوای شما را می‌خوانند یا می‌بینند.

مجله فورو برای آموزش کشاورزی علمی به کشاورزان آمریکایی. ۱۲۰ سال هست این نشریه در آمریکا توسط یک شرکت خصوصی منتشر می‌شود. 

مثلاً یک دانشگاه را در نظر بگیرید. (فرض کنید قرار است یک برنامه بازاریابی محتوا تدوین کند) انواع زیادی از مخاطب وجود دارد. بعضی از آن‌ها خریدار هستند. بعضی اینفلوئنسر و بخشی ذی‌نغع.

به احتمال زیاد اولین مخاطب شما دانشجوها هستند. ولی والدین هم مخاطب حساب می‌شوند. کسانی که به دانش آموزان کمک مالی و پشتیانی معنوی می‌کنند. همچنین اساتید و فارغ‌التخصیلان. مقامات محلی و ملی چطور؟

پس براساس هدف بازاریابی ممکن است مخاطبان مختلفی را برای تولید محتوا در نظر بگیرید”

یک شرکت تولید کننده اسباب بازی را در نظر بگیرید که قصد دارد بازاریابی محتوایی انجام دهد. آیا مخاطبِ محتواییِ که تولید می‌شود یا کسانی که قرار است پول پرداخت کنند یکی هست؟ احتمالاً نه. کسی که قرار است پول اسباب بازی را بدهد پدر یا مادر است.

مثلاً شرکت تصمیم می‌گیرد که یک کارتون یا برنامه عروسکی بسازند تا در آن محصولات خود را تبلیغ کند. مخاطب این محتوا کودکان و خردسالان هستند و اصلاً قرار نیست پولی پرداخت کنند. بلکه والدین کودک هستند که قیمت کالا را پرداخت می‌کنند. یعنی مصرف کننده محتوا با مشتری نهایی یکی نیست.

ذهن‌ِ مردم اخبار مثبت را فیلتر می‌کند، آنچه به دست ما می‌رسد محتوای احساسی است بیشتر تا واقعیت

رولف دوبلی در کتاب هنر شفاف اندیشیدن جمله جالب و تامل برانگیزی دارد:

“اگر پیگیری و خواندن اخبار کسی را موفقیت کرده بود خود روزنامه نگاران الان باید از موفقیت‌ترین افراد جامعه می‌بودند”

چرا دنبال کردن اخبار فایده‌ی ندارد؟

از دید من شاید به این برمی‌گردد که آنچه از سایت های خبری و شبکه اجتماعی به دست ما می‌رسد واقعیت محض نیست بلکه محتوای وایرال است

با محتوای وایرال آشنا هستیم. در مطلب میم اینترنتی در مورد آن صحبت کردم. یکی از ویژگی‌های محتوای وایرال بار احساسی شدید است.

بعید می‌دانم خبری را در رسانه‌ها پیدا کنیم که احساسات ما را جریحه‌دار یا برانگیخته نکند.

من هر روز در خانواده خودم این را تجربه کردم. چند روز یک بار مادرم خبر درگذشت یا بیماری یکی از بستگان دور یا نزدیک را به ما می‌دهد.

مثلاً:

“حجت آقا را می‌شناختید؟ همسایه قدیمی‌مان بود، بنده خدا می‌گن سرطان گرفته”

“فردا هفتم صفدرعلی است ، نوه‌یِ عمویِ دامادِ برادرزادهِ خاله‌یِ … نصرت خانم که با موتور تصادف کرده بود. دوتا بچه هم داشت بیچاره”

“شنیدی؟ هفته پیش طلاهای ننه قمر را تو خیابان جلوی چشمش دزدیدن”

من هم به شوخی به مادرم می‌گویم بدشانسی ما اگر ۱۰ نفر تو فامیل ازدواج کنن و ۱۰ تا اتفاق خوب و شادی آفرین هم بیافتد کسی به ما خبر را نمی‌دهد کافی است یک نفر بمیرد و یک خبر منفی تولید شود از هفت جا و هفت دهان و هفت منبر به گوشَت می‌رسانند.

به نظر ذهن ما به شدت فیلتر کننده است.

فیلتر کننده‌یِ اخبار مثبت.

سوراخ‌ این غربیل چنان فشرده است که اجازه نمی‌دهد دانه‌هایِ درشتِ اخبارِ مثبت و شاد از آن رد شود ولی،

دانه‌های ریز اخبار منفی و غم‌انگیز و ناامید کننده چنان از آن رد می‌شوند که نگو. مثل هوایی که استشمام می‌کنیم در فضا پراکنده می‌شوند و در ذهن و گوش ما وارد می‌شوند.

.

شبکه‌های اجتماعی هم که ماشالله پر است از نوع اخبار سیاه و چرکین

اصلاً شبکه های اجتماعی خواستگاه و بستر رشد و پراکندنِ ویروسِ اخبارِ منفی است.

مثلاً تلگرام ذاتاً برای re-share کردن محتوا ساخته شده. اینکه بتوانی در یک ساعت یک خبر را به ۸۰ میلیون نفر برسانی.

متاسفانه کسی که می‌خواهد با  پنجره شبکه‌های اجتماعی و محتوای قطره چکانی و جملات کوتاه و بندانگشتی جهان را درک کند دچار سوء یادگیری می‌شود.

سوء یادگیری از جهل مطلق هم بدتر است.

تجربه شخصی من می‌گوید خواندن اخبار و دنبال کردن محتوای فله‌یِ تلگرام انسان را منفعل می‌کند.

 او را فوق‌العاده هراسان و ترسان و نگران می‌کند.

امیدِ حرکت و تلاش را می‌گیرد.

وقتی ذهن انسان با این حجم زیاد اخبار منفی مواجه می‌شود تنبل می‌شود، کسل می‌شود، دیگر نمی‌خواهد کاری کند.

مثلاً فرض کنیم من یک کارآفرین هستم و فردی مشتاق راه‌اندازی کسب وکار

می‌خواهم در این ممکلت بمانم و سرمایه گذاری کنم. حال مدام اخبار تحریم و بوروکراسی دولت و فساد مدیران دولتی تا قطع آب و برق به گوشم می‌رسد.

ناامید می‌شوم.

 با خودم می‌گویم دیگر نمی‌شود اینجا کار کرد. با این وضع سیاه دولت و فساد وحشتناک مدیران و فقر مردم آیا ارزش دارم  تولید کنم و به بازار ارائه دهم؟ آیا دولت به من مجوز می‌دهد؟ آیا مدیران دولتی از من رشوه می‌گیرند؟ آیا مردمی که ازنظر رسانه‌ها دستشان به دهانشان نمی‌رسد، برای خرید کالای من، دستشان به جیبشان می‌رود؟

ولی.

 آیا واقعیت این است؟ آیا وضع اینقدر خراب است؟

نمی‌شود از دور نظر داد. با خواندن اخبار فقط خبر داد.

باید خودت بروی وسط کار. بپری داخل گود. خودت ببینی و بشونی و بچشی. ببینی دولت چه می‌خواهد. شاید اصلاً آن فساد و بوروکراسی آنطور که رسانه ها می‌گویند نباشد. شاید اصلاً در صنعتی که تو فعالیت می‌کنی بازار بکر و پررونقی باشد.

شاید در همین اوضاع بد اقتصادی مردم کالا و محصول تو را بخرند و بابت آن پول بدهند.

باید با چشمانمان خودمان ببینیم و با دو دستمان واقعیت را لمس کنیم. برویم و ببینیم چه خبر است. در اتاق دربسته نشستن و در مورد اوضاع اقتصادی و کسب کار بیرون نظر دادن درست نیست.

همیشه این جمله مجله اکونومیست را در محمدرضا شعبانعلی در اکانت اینستاگرامش  به اشتراک گذاشته بود را به یاد می‌آورم و  تکرار می‌کنم.

 پشتِ میز، جای خطرناکی برای دیدن دنیاست.

.

من همیشه مکانیسم خبررسانی و رشد خبر در شبکه های اجتماعی و رسانه های خبری را این طور می‌بینم:

ما یک سری خبر درست داریم و یک سری خبر نادرست.

بخش کوچکی از اخبارِ درست، ویژگی وایرالیتی دارند. بخش زیادی از محتوای منفی و احساسی قابلیت وایرال شدن را دارند.

.

بعضی مواقع یک محتوا به جای اینکه خودش ساخته شود، توسط فرد خارجی ساخته و مهندسی می‌شود. مثلاً وقتی کسی عکس یک گربه را طوری فوتوشاپ می‌کند که انگار در حال نماز خواندن است عمداً قصد ساختن محتوای وایرال دارد.

یک محتوای چطور پرطرفدار می‌شود؟

مثلاً ستون اخبار پربازدید سایت عصرایران را بررسی کنیم:

.

اینجا تیترهایی داریم که پرطرفدار هستند.

ولی آیا دغدغه واقعی جامعه اینهاست؟ آیا واقعیت را منعکس کنند؟ آیا درست و مستند هستند؟

از نظر من مراحل پرطرفدار شدن یک محتوا به شرح زیر است:

۱- تولید کننده محتوا یا مدیر سایت دو خبر منتشر می‌کند:

خبر الف که منفی، احساسی جذاب ولی اشتباه و نادرست است.

خبر ب که درست است ولی جذاب نیست و بار احساسی ندارد.

۲- اولین کسی که این دو خبر را می‌خواند احتمالاً روی خبر الف که جذاب است کلیک می‌کند و خبر ب خوانده نمی‌شود.

۳- نفر دوم و سوم و .. هم به ترتیب بیشتر روی خبر الف کلیک می کنند یا آن را بازنشر می‌کنند.

۴- خبر الف پرطرفدار و ترند می‌شود. کاربران جدید چون می‌بییند این محتوای بیشتر لایک و کلیک شده روی آن کلیک می‌کنند این کار باعث می‌شود یک چرخه مثبت ایجاد شود.

.

۵- خبر ب که درست و منطقی ولی جذاب نبود از دور خارج می‌شود

۶- تولید کننده محتوا می‌بیند محتوای جذاب و منفی بیشتر کلیک می‌خورد پس سعی می‌کند از این نوع محتوای بیشتر تولید کند.

۷-  یک چرخه مثبت ایجاد می‌شود. کاربران محتوای منفی می‌خواهند و تولید کننده محتوا می‌بیند انتشار این نوع محتوا درآمد او را افزایش می‌دهد پس بیشتر محتوای منفی تولید می کند و این چرخه باز ادامه پیدا می‌کند.

.

در این حالت هر جا که می‌رویم انبوهی از اخبار زرد و تاریک و غم‌ناک است و انگار هیچ خبر مثبت و امیدوار‌کننده در جهان وجود ندارد.

با این وضع و با این مکانسیم معیوب چطور می‌خواهیم با پیگیری خبرهای تلگرامی و دیسگاوری اینستاگرام وضع دنیا را بفهمیم؟ و برداشت واقعی از اوضاع و احوال جامعه خودمان داشته باشیم؟

حرف نهایی من این است:

آن خبری که مردم در مورد آن صحبت می‌کنند و در رسانه‌ها ترند می‌شود احتمالاً واقعیت نیست بلکه محتوای وایرال و احساسی است.

.

میم اینترنتی چیست؟

 سال‌های دهه ۷۰ و ۸۰ را که ما درس می‌خوندیم برنامه‌‌های شبانه مهران مدیری و مهران غفوریان در اوج خود بودند و همیشه فردای آن شبی که برنامه‌های طنز تلویزیون پخش می‌شد شاهد بودیم یک عبارت یا اصطلاح بین مردم و خصوصاً سر زبان بچه مدرسه‌ی‌ها که ما بودیم می‌افتاد و هر جایی که می‌رفتیم و صحبت می‌کردیم این تکه کلام‌ها را بکار  می‌بردیم حتی سرکلاس و با معلم‌های مدرسه.

این تکه کلام‌های طنز مثل یک ویروس تو جامعه می‌افتاد و بعد شدت می‌گرفت و همه‌را به اصطلاح آلوده می‌کرد و بعد هم تمام می‌شد و از ذهن‌ها می‌رفت و باز یکی مورد دیگر و  چرخه ادامه پیدا می‌کرد.

بعد از اینکه موبایل و شبکه‌های اجتماعی همه‌گیر شدند و جای گپ و گفت‌های شبانه و دورهمی را گرفتند. حالا چیزی آمده بود به اسم محتوا یا کلیپ‌های وایرال یا ویروسی که یک فرد عادی و آماتور آن‌را از یک گوشه از ایران یا جهان فیلم‌برداری کرده بود و ناگهان سرتاسر شبکه‌ و همه مردمی که عضو آن شبکه‌ بودند را آلوده می‌کرد. به نحوی که در عرض چند ساعت یا چند روز  همه تقریباً آن را دیده بودند.

بعد چالش‌ها آمدند مثل مانکن و سطل یخ که همان ویژگی ویروسی بودن را داشتند و به نحوی طراحی شده بودند که در مدت زمان کوتاهی همه را درگیر کنند. نقطه مشترک این بود که آن‌ها هم روند دائمی نداشتند و ندارند و مثل یک ویروس سرماخوردگی که تنها در یک مقطع از سال شایع می‌شود و از بین می‌رود، موقت و کوتاه و گذری هستند.

اگر بخواهیم سه مثال بالا یعنی تکه کلام، کلیپ و چالش‌ را در یک تعریف بگنجانیم  شاید عبارت میم اینترنتی (Internet meme) بهترین گزینه باشد. یک اصطلاح شناخته شده در منابع خارجی که طبق ویکیپدیا (+) این طور تعریف می‌شود:

“میم اینترنتی یک فعالیت، مفهوم، عبارت، یا تکه‌ی از محتواست که اکثراً به صورت تقلید شدن از یک فرد به فرد دیگر برروی اینترنت پخش می‌شود. میم اینترنتی می‌تواند یک تصویر، لینک، ویدیو، وب‌سایت، هشتگ، کلمه، یا عبارت یا حتی یک  غلط املایی باشد. (چرا می‌خند :-)) میم اینترنتی در بستر شبکه‌های اجتماعی، بلاگ‌ها، ایمیل و منابع خبری در سطح جامعه پخش می‌شوند”

خود کلمه میم توسط ریچارد داوکینز معرفی شده و به معنی ایده، رفتار یا استایلی است که درون یک فرهنگ از کسی به کس دیگر انتقال پیدا می‌کند.

بعضی انواع محتوا به نحوی طراحی شده‌اند یا بهتر بگوییم مهندسی شدند که دست به دست، بین مردم بچرخند و پخش بشوند. بدون اینکه خود مردم احساس کنند خبری است و محتوایی که مصرف می‌کنند و با شور و شوق به دیگران ارسال می‌کنند از قبل توسط افراد باهوش‌تر از خودشان طراحی و برنامه‌ریزی شده‌اند.

 متمم یک راهنمای خوب از این مهندسی محتوا ارائه داده است. یعنی اگر شما به نحوی محتوای خود را در یکی از خوشه‌های زیر طبقه‌بندی (+) کنید خود به خود محتوای شما درون شبکه های اجتماعی سیر می‌کند و راه نفود به موبایل و مغز مردم را پیدا می‌کند. فارغ از اینکه شما مجبور شوید تبلیغ یا فشاری بیرونی برای دیدن آن به مخاطب وارد کنید.

۱- محتوایی که بر گذراندن حال تاکید دارد و به کوتاه بودن زندگی. مثل اشعار خیام

۲- محتوایی که امکان محقق شدن رویاهای ما را یادآوری می‌کند. مثل جملات کوتاه و مثبت‌اندیشانه

۳- محتوایی که باور به چیزهایی بزرگتر و ارزشمندتر از خودمان را نشان می‌دهد. مثل حفظ محیط زیست و  کمک به فقرا

۴- محتوایی که نکات ساده و مهم فراموش شده را یادآوری می‌کند. مثل عادات کوچک زندگی.

۵- محتوای خنده‌دار

۶- محتوای عجیب مثل کلیپ حوادث

۷- محتوای نوستالژیک مثل عکس‌های قدیم تهران

۸- محتوای داستانی

۹- محتواهایی که مفروضات مخاطب را تایید می‌کند.

داخل پرانتز بگویم که به نظر من محتوایی که در مخاطب درد ایجاد کند معمولاً مورد استقبال قرار نمی‌گیرد.

البته یک اینفوگرافیک به زبان انگلیسی وجود داره که  که کامل این خوشه‌بندی را ارائه داده. مورد ۱۲ می‌گوید که محتوای افشاگرانه و اینکه قرار است چیزی فاش شود معمولاً مورد استقبال مردم قرار می‌گیرد. همان‌طور که همیشه کوله سیاستمداران از این نوع محتوا پر است.

به نقل از جوپالیتزی این اینفوگرافیک یکی از بهترین مطالب سال Content Marketing Institute (+) بوده.

نویسنده این اینفوگرافی توصیه می‌کند که این دسته‌بندی را هنگام تولید محتوا جلوی چشم‌تان داشته باشید و فکر کنید که چه طور می‌توانید محتواتان به شکلی تغییر بدهید که در یکی از این دسته‌ها قرار بگیرد.

گسترده شدن یک محتوا به غنی‌بودن و مفید بودن آن برنمی‌گردد. مثلاً احتمال دارد شما با دیدن این دو کلیپ در مورد تصادف عجیب یک موتور سوار و نجات یک کودک توسط گربه قصد کنید آن‌ها به همکارتان یا یکی از اعضای خانواده نشان دهید. اگر بخواهیم این ویدیوها را با ادبیات بالا طبقه‌بندی کنیم کلیپ اول در دسته عجیب و خنده‌دار و محتوای دوم در دسته عجیب و باور به چیزهایی بزرگتر و ارزشمندتر از خودمان است می‌گنجد. یعنی حمایت از یک کودک.

 گسترده بودن و دست به دست چرخیدن یک کلیپ یا نوشته لزوماً به ذات و ارزشمندی محتوا برنمی‌گردد و شاید دلیل محبوبیت آن به این باشد که آیا  احساسات مردم را برمی‌انگیزد؟ و الزمات بالا را در خودش داره یا نه؟ پس نمی‌توان گفت هر محتوایی که در جامعه  سرو صدا می‌کند قابل استناد و ارزش توجه کردن را دارد.

به عنوان یکی از انواع میم در شبکه‌های اجتماعی غیرفارسی نوعی از تصاویر دستکاری شده و آماتوری وجود دارد که من خودم کمتر در ایران دیدم ولی اگر در اینترنت عبارت meme را با یک مفهوم یا فعالیت جستجو کنیم به تصاویر خنده دار و جالبی برمی‌خوریم که توسط مردم، درباب به سخره کردن آن فعالیت ترسیم شده. مثلاً من job interview به اضافه meme (+) سرچ کردم و با تصاویر جالب انتهای نوشته مواجه شدم.

یک توضیح و تجربه شخصی در مورد سوالات مصاحبه استخدامی بدهم. من چند سال پیش که در مصاحبه‌ی شرکت کردم حین گفتگو به نوع پرسش‌های مکانیکی و اتوکشیده‌ای که مدیر می‌پرسید شک کردم. یعنی طوری ایشان می‌پرسید که گویا از روی کاغذ مثل سنخگوی وزارت خارجه چیزی را بدون تغییر می‌خوانند.

ولی گویا خیلی از سوالاتی در که مصاحبه‌ها پرسیده می‌شود تکراری هست و اگر در اینترنت سرچ کنید صورت سوال ها آمده و حتی اینکه چه جوابی هم بدهید آموزش داده شده. البته من خودم اگر مصاحبه‌گر باشم احتمالاً به همین سوالا‌ت اینترنتی پناه می‌برم. پس به خودم هم نقد وارد است.

 همین چند وقت پیش هم حمید طهماسبی وقتی در متمم به سوالات یکی از شرکت‌های معروف (+) اشاره کرده بود کمی جستجو کردم  دیدم که بعضی از آن‌ها تکراری است. اجازه بدهید در پایان  memeهایی که برای هر سوال استخدامی توسط آدم طناز تهیه شده را نقل کنم.

سوال: مهم ترین خروجی ها یا تحویل دادنی های شما در کار و حتا زندگی شخصی چیست و چند مثال ملموس از کارهایی که از دست تان بر می آید (حتا غیر مرتبط) بگویید؟

برنامه ی سه تا پنج سال آینده ی شما چیست؟ دقیقا” در چه نقطه ای ایستاده اید و چه می کنید؟