پدیده‌یِ توزیع‌شدگی: چرا وبلاگ‌‌‌های ضعیف هم ارزش خواندن دارند؟

این حرفی که اینجا می‌زنم و می‌گویم “بهتر است وبلاگ‌نویسان ضعیف را هم دنبال کنیم” نه بابت اینکه خودم به آن عامل هستم و همه وبلاگ‌ها را دنبال می‌کنم ولی یک واقعیت دوران جدید است.

دنبال کردن آدم‌ها و وبلاگ‌نویسان جوان و ضعیف از این بابت ضروری به نظر می‌رسد که دیگر در جهان علم و دانش و دانایی یک جا جمع نیست.

این ناشی از پدیده‌یِ توزیع شدگی است که محمدرضا در فایل صوتی تفکر سیستمی توضیح داد.

آنطور که من برداشت کردم، توزیع شدگی می‌گوید دیگر قرار نیست چیزهای خوب یکجا جمع شود.

دیگر، دانش دنیا تنها در دست دانشگاه و استادان دانشگاه نیست

دیگر، دانش عالم محدود به یک سری آدم مشهور و باسواد نیست

دیگر، همه‌یِ دانش جهان در چند جلد کتاب معروف خلاصه نشده

قبلاً در دنیا مراکز و قطب‌هایی بوده که همه برای افزایش دانش به آن مراجعه می‌کردند مثل دانشمندان بزرگ، کتاب‌های مشهور و سایت‌ها و منابع علمی معتبر

ولی دیگر در این روزگار علم و دانش و آگاهی و حکمت همه جا پخش شده ‌است.

نه تمامِ درک و شهور و دانایی در فلان استاد یا عالم یا نویسنده مشهور جمع شده و نه در فلان کتاب یا رفرنس علمی

دانش همه جا هست.

همه جا گسترده شده.

 در حرف‌های یک آدم معمولی گرفته تا نوشته‌های یک وبلاگ‌نویس درجه سوم.

ما اگر خود را محدود خواندن چند نویسنده و وبلاگ‌نویس مشهور کنیم شاید از 80 درصد اتفافات و ماجراهای جهان بیخیر شویم

البته صددرصد نمی‌شود هم را دنبال کرد ولی سعی کنیم بعضی مواقع به وبلاگ‌های ضعیف هم سر بزنیم.

.

برای دیگران وبلاگ‌نویسی نکنیم

اگر نمی‌خواهیم روزی وبلاگ نویسی را رها کنیم

اگر نمی‌خواهیم روزی برای نوشتن در وبلاگ بی‌انگیزه شویم

و اگر می‌خواهیم همراه با وبلاگ نویسی رشد درونی و توسعه فردی را تجربه کنیم

برای دیگران ننویسیم

برای خودمان بنویسم.

فرض کنیم وبلاگمان یک خواننده دارد

می‌دانیم یک وبلاگ با یک خواننده دائمی همچنان وبلاگ هست

فرض کنیم آن یک نفر خودمانیم

حال برای خودمان چه چیزی منتشر می‌کنیم؟

خودمان چه مطلبی دوست داریم و از آن لذت می‌بریم؟

چه نوشته‌ای خودمان را هیجان زده می‌کند؟

چه مطلبی برای ما مفید است و به در خود “ما” می‌خورد؟

.

بیاید برای شهرت و برند شخصی ننویسیم

برای گرفتن کامنت و تحسین و به و به و چه چه از خوانندگان، وبلاگ ننویسیم

وبلاگ، کسب و کار نیست که برای رضایت مشتری فعالیت کنیم.

فقط برای خودمان بنویسیم

خودخواه باشیم.

برای خودمان بنویسیم.

وبلاگ نویسی یعنی خودخواهی هوشمندانه

نوشتن

برای دل خودمان، برای خالی کردن ذهنمان، برای تمرین نوشتن، حتی برای فحش دادن

برای یادگیری خودمان بنویسم.

حتی اگر مطلب ما بسیار تخصصی یا سطحی یا ضدمخاطب باشد

یادگیری بهترین انگیزه برای وبلاگ نویسی است

وبلاگ خانه ماست. نگذاریم این خانه هم توسط دیگران تصاحب شود.

در خانه، پدر و مادر خود را برما تحمیل کردند

در دوستی، دوستانمان خود را بر ما تحمیل کردند

در جامعه، حاکمان خود را بر ما تحمیل کردند

در کار، مدیرمان خود را بر ما تحمیل می‌کند

نگذاریم نظر و سلیقه‌یِ دیگران اینجا را فتح کند.

وبلاگ آخرین سنگر است

.

نقاشی با کلمات

مدت‌ها فکر می‌کردم چرا پس از خواندن بعضی نوشته‌ها چیزی عایدم نمی‌شود و چرا چیزی یاد نمی‌گیرم؟

یا چرا زیاد می‌نویسم ولی پیشرفتی در زندگی و کارم احساس نمی‌کنم؟

از نظر من خواندن و نوشتن از هر نوعی خوب و پسندیده است. حتی سبک و سطحی.

ولی دقیق‌تر نگاه کنیم چه تفاوتی بین نوشته‌‌های عمیق و سطحی وجود دارد؟ چرا یک نوشته با داشتن انبوهی از کلمات سنگین و ثقیل و متنوع موجب رشد و پیشرفت خواننده نمی‌شود؟ چرا نویسنده که شاید صدها‌هزار کلمه قلم‌فرسایی کرده حس پیشرفت‌ نکردن و توسعه نیافتن را به همراه خود جابجا می‌کند؟

این سوالها پاسخ فراوانی دارد. ولی یکی از دلایل آن نوع نگاه یک خواننده یا نویسنده به دنیای کلمات است. برای بعضی‌ انسان‌ها کلمات به مثابه رنگ و آبرنگی است که در دستان آن‌هاست و صفحه خالی کاغذ همانند بوم و تخته نقاشی. آن‌ها کلمات را روی کاغذ می‌پاشند و در پایان  کار با یک نقاشی روبرو هستیم تا نوشته.

.

همان‌طور که یک تابلوی نقاشی معنی خاصی ندارد و به برداشت و تفسیر ناظر بستگی دارد. این نوشتن هم به دنبال انتقال معتی یا مفهوم خاصی نیست. نویسنده یا نقاش کلمات خواسته حرف‌های خود را در قالب کلمات بیان کند. بدون اینکه از معنی کلماتی که به کار می‌برد آگاه باشد یا پیام یا مفهوم مشخصی در پشت کلمات پنهان کرده باشد.

او انبوهی از واژه‌ها را با هم مخلوط می‌کند ولی نمی‌داند تعریف هر کلمه چیست. او علمی نگاه نمی‌کند. برای او چهار واژه شور و شوق و شعور و شادی یکیست. و هر کدام را با توجه به حس خود در نوشته جا می‌دهد ولی شاید برای یک دانشمند یا محقق در پس هر کدام از کلمات شور وشوق و شعور و شادی یک دنیا مطلب و تحقیق و تعریف و کتاب نهفته باشد و یک فرد علمی نمی‌تواند این کلمات را براساس “حس خود” انتخاب کند

نمی‌خواهم بگویم نقاشی با کلمات همان تعبیر سالاد کلمات که محمدرضا شعبانعلی بکار می‌برد است. چون سالاد کلمات بار منفی در خود دارد و من کسی که زحمت هر نوع نوشتن را به خود داده حتی سطحی و مبتذل ستایش می‌کنم چون نوشتن از دید من امری مقدس است.

بلکه منظورم این است که نباید از هر نوشته و نویسنده انتظار عظیمی داشته باشیم. شاید زیاد نوشتن ما را به هم جایی نرساند. چون نوشتن برای ما در حکم نقاشی بوده. کلمات را کنار هم چیده‌ایم تا به یک تابلوی سیاه و سفید بسازیم. در آن قلم، حکم قلمو را داشته و صفحه سفید همان بوم نقاشی. با این سبک نوشتن حال بهتری تجربه می‌کنیم ولی شاید انتظار رشد و پیشرفت و توسعه داشتن غیرمنصفانه باشد.

 

مطلب مرتبط با نوشتن:

تعریف واژه‌ها قبل از نقادی

کلمات حرمت دارند آن را پاس بداریم

کلمات کلید بهشت هستند

نوشتن و لذت خالق بودن

 

وبلاگ‌نویسی و بحران هویت: چطور وبلاگ‌نویسی در لحظات سخت زندگی به کمک ما می‌آید؟

چند سال پیش از سرکار اخراج شدم، وقتی به خانه رسیدم همه‌چیز روی سرم خراب شده بود. 12 ماه و هفت روز هفته و 24 ساعت  دغدغه‌ام کار و شغل بود و ناگهان همه چیز را از دست داده بودم. حتی آینده‌‌ای که برای آن برنامه‌ریزی کرده بودم.

در آن لحظات سرد و افسرده تنها دلخوشی‌ام امتیازهایی بود که دوستان متممی به من داده بودند. به خودم می‌گفتم بالاخره تو 500 امتیاز گرفتی پس حتماً چیزی می‌ارزی. حتماً کارفرما اشتباه کرده.

 

 

هر انسانی در زندگی نقش و جایگاهی دارد. یکی پدر فرزندی است و دیگری کارمند شرکت معظم فلان. هم‌چنان که پیشوند و پسوندهایی به اسم خود اضافه می‌کنیم که به هویت ما تبدیل می‌شوند. چند مثال از آن‌ها عبارتند از:

دکتر

مهندس

مدیر و کارآفرین

کارمند شرکت

پدر و مادر خانواده

همسر

نماینده مجلس

ولی زمان‌ها می‌رسد که این القاب و عنوان و جایگاه به هم می‌ریزد:

فارغ‌التحصیل دکتری یا مهندسی که نمی‌تواند شغلی پیدا کند

مدیر یا کارآفرینی که ورشکست می‌شود یا شکست می‌خورد

کارمندی که اخراج می‌شود

پدر و مادر که فرزند خود را از دست می‌دهند

مرد یا زنی که طلاق می‌گیرد

در این لحظات بخشی از هویت ما که وابسته به آن جایگاه با نقش بوده درهم می‌ریزد. بعضی ها حتی تمام و کمال از بین می‌روند.

رید هافمن در کتاب استارت‌‌آپ شما به تحقیق جالبی اشاره می‌کند:

“در نوامبر 2008 نشریه‌ی آنی یون، مقاله‌ای درباره‌ی تعدادی از کارکنان یک بیمارستان که به مدت چند ماه در ستاد تبلیغاتی اوباما فعالیت می‌کردند چاپ کرد که به مطلب جالب و قابل تاملی اشاره کرد. در این مقاله عنوان شده:

روحیه‌ی بعضی از کارکنان پس از پیروزی اوباما در انتخابات عوض شده است. به طور مثال شماری از آنان که همیشه انرژی و تحرک قابل ملاحظه‌ای داشتند این روزها یا ساکت و خاموش بر روی نیمکت پارک‌ها دراز کشیده‌اند و یا در خیابان‌های حوالی بیمارستان بی‌هدف ول می‌گردند. همکارانشان در عجب هستند که چرا این افراد با روح  و سرزنده پس از روزهای سرشار از هیجان انتخابات که به پیروزی کاندیدای موردنظرشان نیز منجر شد به افرادی راکد، تباه و خمود مبدل شده‌اند.”

در ادامه رید هافمن توصیه می‌کند:

“هرگز اجازه ندهید که هویت‌تان از کارفرما، شهر یا صنعتی که در آن به کار اشتغال دارید تاثیر بپذیرد. نگویید من معاون بازاریابی شرکت … هستم بلکه بهتر است بگویید کارآفرین یا سرمایه‌گذار یا استراتژیست محصول هستم.”

وقتی برای مدت طولانی وجودمان را صرف یک هدف می‌کنیم در صورتی که به آن هدف برسیم احساس پوچی می‌کنیم. باید به چیزی وابسته باشیم که همیشه در جریان باشد و پایان نپذیرد. باید به دنبال هدف‌هایی باشیم که کامل نشود.

اینجاست که وبلاگ نویسی به کمک ما می‌آید.

 

 

زمانی‌هایی که از سرکار اخراج می‌شویم، دوست یا آشنایی نزدیکی را از دست می‌دهیم، پول و دارایی خود را می‌بازیم یا ورشکست می‌شویم. وبلاگ نویسی می‌تواند دست ما را بگیرید و از بحران هویت بیرون بکشد. اینکه بدانیم وبلاگ نویس هستیم و کار ما نوشتن است.  وبلاگ نویسی ادامه دارد و  پایان ناپذیر است.

هر یک از ما بالاخره در زندگی طعم تلخ از دست دادن و بحران ناشی از آن را تجربه خواهیم کرد.

زمانی که وبلاگ نویسی بخشی از زندگی ما تبدیل شده باشد و وبلاگ نویس به عنوان هویت ما، همچنان چیزی داریم که به آن دلخوش داریم و زندگی را با آن ادامه دهیم.

وبلاگ نویسی انگار همان طناب کوچکی است در بحران‌ها به داد ما می‌رسد.

 

بعد از این بخوانید:

وبلاگ نویسی شاخص پیش بینی کننده موفقیت

مهمترین انگیزه‌ام برای وبلاگ نویسی

چرا می نویسیم؟

تحلیل سایت ویرگول، نسخه ایرانی Medium (بخش اول)

در شهرها معمولا وقتی یک فروشگاه یا رستوران جدید باز می‌شود جمعیت کثیری از مردم ناگهان به سمت آن هجوم می‌برند و گاهاً صف‌های طولانی تشکیل می‌شود ولی پس از مدتی آب‌ها که از آسیاب افتاد همه سرکار خود باز می‌گردند طوری که انگار آب از آب تکان نخورده و زندگی همچنان به رول خود ادامه می‌دهد. این استقبال شامل محصولاتی مثل خوراکی‌ها، نرم افزارها یا حتی یک نشریه یا سایت جدید هم می‌شود.

در روزگاری که به اندازه موهای سر آدم سایت های عجیب غریب و شبکه‌های اجتماعی رنگاوارنگ و اپلکیشن جورواجور تولید می‌شود معلوم نیست که چه کسی قرار است این محصولات را تست کند، تا چه رسد به اینکه از آن استفاده کند. به خاطر علاقه شخصی به حوزه محتوا و وبلاگ نویسی سایت زیر به عنوان یکی از تازه واردها نظر من را به خود جلب کرد:

 

سایت ویرگول

 

این سایت که عیناً کپی سایت مدیوم Medium است یکی دیگر از کپی بردای ناقص ما ایرانی‌هاست. موسس مدیوم در ویکی پدیا اعلام کرده که این سایت یک شبکه اجتماعی است که بر محور محتوای بلند می‌چرخد و سعی کرده جانشین مناسبی برای توتیئر ایجاد کند.

چند نکته به ذهنم رسید که اصلاً پایه و اساس محکم و متقنی ندارد و هیچ تحقیقی هم انجام ندادم و صرفاً حرف‌هایی است که جایی برای گفتن آن غیر از این وبلاگ پیدا نکردم.

 

نکته یک:‌ تجربه سایت روال

سایت روال مشابه ویرگول که تازه شروع به کار کرده بود این روزها در وضعیت شادت دون است. پس منطق ایجاد یک سرویس جدید مشخص نیست زمانی که مشابه آن همین امروز یک کسب و کار شکست خورده است.

 

نکته دو: کمبود نویسنده برای محتوای بلند

ایده اولیه که ویرگول یا روال از آن گرفته شده سایت مدیوم medium.com است ولی سازندگان ایرانی توجه نکردند که سایت مدیوم در چه فضا و چه محیطی رشد کرده و توسط چه کسی تاسیس شده. Evan Williams که مدیرعامل سابق تویئتر بوده خواسته چیزی کاملتر و تکامل یافته تر از تویئتر بسازد ولی آیا کاربران تویئتر در ایران با کاربران تئویتر در آمریکا یکی هستند؟ به نظرم اکثراً کاربران توییتر قشر خاصی هستند که بیشتر به نظر می‌رسند برنامه نویس و دولوپر باشند که شاید خیلی با دنیای کلمات و تولید محتوا رابطه‌ی خوبی نداشته باشند. در حالی که در آمریکا قشرهای مختلف مردم از تویئتر استفاده می‌کنند و یک رسانه همگانی است.

در نگاه کلان‌تر و خارج از کابران توئیتر اصلاً در فضای محتوای فارسی کسی هست که محتوا (آنهم از نوع بلند) تولید کند؟ وضعیت وبلاگستان فارسی که مستحضر هستید در حالت اغما قرار گرفته. حال قرار است چه افرادی برای این نوع کسب و کارها محتوا تولید کند؟ پس در آینده قابل پیش بینی است که ویرگول به خاطر فقر محتوا و کم شدن نویسندگان از کار بیافتد.

 

نکته سه: رسانه آماتور یا حرفه‌ای؟ 

واقعاً فلسفه مدیوم یا ویرگول چیست؟ آیا قرار است یک زیرساخت تولید محتوا مثل وردپرس باشد؟ ساده‌تر و با پیچیدگی کمتر؟ یا یک پلتفرم یا شبکه اجتماعی مثل اینستاگرام یا توییتر؟ یا یک چیزی مثل ناشران بزرگ مثل گاردین یا نیویورک تایمز؟ آیا مدیوم یا ویرگول یک رسانه حرفه‌ای خواهند بود یا آماتور؟

الان متمم را در نظر بگیرید یک ناشر حرفه ای است که خود محتوا تولید می‌کند یا اصطلاحا in house است. از طرفی آپارات مثالی از تولید محتوای آماتور است که جز معدودی کسی یا نهادی به صورت حرفه ای در آن محتوا تولید نمی‌کند نتیجه اینکه کیفیت محتوا آن به شدت ضعیف است. هر دو استراتژی مناسب و کاربر مخصوص خود را دارد ولی سوال این است که مدیوم و نسخه ایرانی آن ویرگول قرار است به کدام سر طیف نزدیکتر باشد؟

 

نکته چهار: مدل درآمدی نامشخص

مدل درآمدی مدیوم چیست؟ چطور قرار است درآمد کسب کند؟ اگر فرض کنیم نسخه ایرانی آن ویرگول موفق به جذب خوانندگان و نویسندگان زیاد شود هزینه های پنهای باند و نگهداری آن از کجا تامین خواهد شود؟ آیا موسسان آن از همین حالا فکری به حال درآمد آن کرده‌اند؟  اگر قرار است محتوا حرفه ای توسط نویسندگان حرفه ای تولید شود آیا قادرند دستمزد بالای آن‌ها را پرداخت کنند؟ یا اگر وبلاگ نویسانی تصمیم بگیرند به صورت مداوم و مستمر در آن محتوا منتشر کنند دخل و خرج زندگی آن‌ها را چه کسی تامین خواهد کرد؟ خود شرکت؟ یا تبلیغات و آگهی های بنری؟ اگر به مدل درآمد زایی سایت فکر نشود اگر سرویس هزاران نفر طرفدار آتشین داشته باشد مجبور است که دیر یا زود به فعالیت خود پایان دهد و با  دوستداران خود خداحافظی کند.

 

 

تکراری نویسی در وبلاگ نویسی

احتمالاً اگر شما هم وبلاگ نویس باشید و یکی از چالش‌هایی که با آن روبرو هستید این است که آیا مطلبی که می‌نویسم تکراری است یا نه؟ به بیان دیگر آیا ایده‌ی که این مطلب مطرح می‌کنم قبلاً در جایی به آن اشاره شده؟

البته تکراری نوشتن مزیت‌های خود را دارد ولی چند راهکار برای جلوگیری از تکراری نویسی به ذهنم می‌رسد:

1- استفاده متعادل از شبکه‌های اجتماعی: چون بسیاری از افراد از شبکه‌های اجتماعی استفاده می‌کنند و خبرها و مطالب آن اکثراً تکراری است ممکن است با گشتن خیلی زیاد در شبکه‌های اجتماعی ناخودآگاه دغدغه‌ها و ایده‌هایی در ذهنمان رسوخ کند که بعداً در وبلاگمان به آن اشاره کنیم. در این صورت خواننده بلافاصله آن را تشخیص می‌دهد.

2- کتاب خواندن: بسیار از ایده‌ها و موضوعاتی که در کتاب‌ها وجود دارد در سطح اینترنت با شبکه‌های اجتماعی وجود ندارد حتی شاید با گوگل کردن هم نتوان آن‌ها را پیدا کرد. پس با خواندن کتاب ایده‌های جدیدی پیدا می‌کنیم

3- خواندن وبلاگ دیگران: وقتی وبلاگ های دیگر را می‌خوانیم پی می‌بریم چه مطلبی گفته شده و ما سعی می‌کنیم به چیزهایی اشاره کنیم که دیگران اشاره نکرده اند. وقتی وبلاگ های دیگر را دنبال نمی‌کنیم ممکن است مطلبی بنویسیم که آن‌ها به آن اشاره کرده‌اند. البته به نظر من متمم خوانی و مطالعه کامنت‌های آن هم در این دسته قرار می‌گیرد.

4- جستجو در گوگل: اگر قرار است در مورد چیزی مطلب بنویسیم قبل از آن در گوگل جستجو کنیم که آیا فرد دیگری به این موضوع پرداخته. همان مطالب را بخوانیم و اگر امکان داشت در مطلب خودمان به آن رفرنس بدهیم.

5- جستجو وبلاگ خودمان: می‌توانیم در وبلاگ خودمان جستجو کنیم و مطالب شبیه به مطلب جدید را پیدا کنیم و اگر احساس کردیم نقطه اشتراکی وجود دارد به آنها اشاره کنیم.

 

با انفعال کاربران در فضای دیجیتال چه کنیم؟

در حال مطالعه‌ی مطلبی  از وب مایندست بودم که به نکته جالبی رسیدم: انفعال کاربران در فضای دیجیتال.

به خاطر هجوم بسیار زیاد اطلاعات در دنیای دیجیتال عملاً بسیاری از کاربران منفعل شده و از هرگونه مشارکت فراری هستند. حتی اگر این مشارکت کلیک کردن روی یک دکمه باشد.

 

کاربر دیجیتال کلا خسته است

 

مثلاً وقتی  لینکی به آن‌ها نشان می‌دهی حال ندارد روی آن کلیک کنند.

بعد از انتشار مطلب حتی حوصله لایک کردن یا کامنت گذاشتن زیر آن را هم ندارند.

در همان مطلب محمدرضا مثال جالبی می‌زند. می‌گوید ما در خبرنامه‌ی که به کاربران ارسال می‌کردیم هر بار یک جمله متفاوت قرار می‌دادیم:

یک بار نوشتیم: این لینکِ یک مطلب خواندنی است

یک بار نوشتیم: این لینکِ یک مطلب خواندنی است، لطفا روی آن کلیک کنید

یک بار نوشتیم: این لینکِ یک مطلب بسیار خواندنی است، لطفا روی آن کلیک کنید و نظر خودتان را بنویسید

و در آمار نهایی دیدیم که چه تفاوت عظیمی بین سه گزینه بالا وجود دارد.

به نظرم برای انفعال کاربران باید راهکارهایی را بیاندیشیم. شاید بهتر است کاربر را مثل یک کودک در نظر بگیریم که وقتی وارد سایت می شود نمی‌داند چه کار کند. ما باید به او بگوییم چه کار انجام دهد.

باید کاری که از او می‌خواهیم را دقیقاً و موبه مو به او بگوییم.

اگر قرار است روی چیزی کلیک کند یا فرمی را پر کند یا دکمه‌ی را فشار دهد کاملاً این موضوع را به او توضیح دهیم.

مثلاً من بعد از تماشای ویدیوهای یوتیوب می‌دیدم که صاحبان کانال با تکان دادن دست و پا از کاربران می‌خواستند روی دکمه اشتراک subscribe کلیک کنند و همیشه این سوال در ذهنم بود که چرا اینقدر اصرار می‌کنند و مدام جای دکمه را نشان می‌دهد.

 

پس از پایان ویدیو جای یک دکمه نشان داده می‌شود و از کاربر می‌خواهد آنجا کلیک کند

 

الان احساس می‌کنم جواب آن تا حدی مشخص باشد. کاربران وقتی در جایی مثل یوتیوب فیلم تماشا می‌کنند بعد از تمام شدن آن منفعل است. با این کارها می‌توانیم به او بگوییم چه کار کند.

من سری به سایت‌های مشهور بازاریابی دیجیتال در ایران و جهان هم زدم تا نمونه‌های این قضیه را پیدا کنم.

 

برایان دین که برای بازاریابی دیجیتال مشهور است در سایت خود backlinko نشان داده که چکار کنید و کجا ایمیل خوذ را وارد کنید

 

در بعضی تبلیغات صراحتاً از کاربر خواسته می‌شود روی بنر کلیک کند. با استفاده از عناوینی مثل “کلیک کنید” یا “اینجا کلیک کنید”

 

 

در این مورد عملاً به کاربر دستور داده شده که کاری انجام دهد. کلاً به مخاطب دستور هم بدهیم بد نیست 🙂

 

شاید مثال های بالا نشان می‌دهد باید از کاربر خواست که چه کاری را چگونه انجام دهد.  وگرنه گوشه‌ی سایت چیزی قرار دهیم و فکر کنیم که کاربر حتماً آن را پیدا می‌کند و روی آن کلیک می‌کند چیزی دور از ذهنی به نظر می‌رسد.

در پایان می‌خواهم اگر شما هم مثالی به ذهنتان می‌رسد زیر همین مطلب  نام و ایمیل خودتان را وارد کنید و بعد کامنت بگذارید

ضمناً اگر به بازاریابی دیجیتال علاقه دارید روی این مطلب  هم کلیک کرده و بعد از مطالعه آن نظر خودتان را قید فرمایید.

روی این لینک کلیک کنید  معجزه عدد در بازاریابی محتوا (همراه با ۸ مثال کاربردی از سطح وب)

🙂 🙂