تناقض عجیب آدم‌ها

انسان‌ها خیلی عجیب هستند

حرفهایشان اصلاً شبیه رفتارهایشان نیست.

اگر پیش تو قسم هم بخورند که به چیزی اعتقاد دارند ولی چند روز بعد یا چند ماه بعد کاری از آن سر می‌زند که دقیقاً مخالف آن است.

بعضی چیزها را در خودم و دوستان و اطرافیانم می‌بینم که سخت مرا متعجب می‌کند.

مثلاً دوستی می‌گفت دیگر به شبکه‌های اجتماعی سر نخواهد زد ولی امروز هر لحظه online است

تا دوستی که مطالعه و کتاب خواندن را بی‌ارزش می‌دانست ولی امروز دیگران را به کتاب‌خوانی تشویق می‌کند

نمی‌دانم بخشی از این تغییرات طبیعی است و نشان دهنده رشد و بلوغ انسان

بالاخره انسان هر روز می‌خواند و یادمی‌گیرد و به اصطلاح به انسان دیگری تبدیل می‌شود

اگر حرف‌ها و گفته‌ها و باورهای یک انسان همیشه ثابت باشد جای نگرانی است

ولی وقتی این تغییرات بسیار سریع باشد چطور؟ باز نشانه‌ی خوبی است؟

در واقع سخت است انسان به حرفهای و ادعای خود عمل کند.

ما انسان‌ها در عرصه عمل بسیار کند و تنبل هستیم.

و شاید این واقعیت را باید بپذیریم که زمان بسیار طولانی نیاز است تا “رفتار”های ما عوض شود.

 

راز موفقیت افراد موفق چیست؟

راز موفقیت چیست؟

با عرض معذرت به نظرم هیچ رازی برای موفقیت وجود ندارد. اجازه بدهید توضیح دهم.

واقعیت اینکه اکثراً ما فکر می‌کنیم تنها فاصله ما با آدم های موفق تنها چند رمز و تکنیک و ترفند است که آن‌ها می‌دانند ولی ما نمی‌دانیم.

همیشه هم در دل می‌گوییم: “فلانی را ببین واقعاً چیش با من فرق می‌کنه نمی‌دونم چرا باید من این‌جا باشم اون اونجا”

فکر می‌کنیم آن‌ها رازهایی نزد خود دارند که اگر ما می‌دانستیم یک شبه و فوری می‌توانسیتم جایگاه آن‌ها را پیدا کنیم.

البته تنها در مورد انسان‌ها صادق نیست بلکه در مورد کسب و کارهای موفق هم همین طور است. اگر مدیر یک شرکت هستیم فکر می‌کنیم شرکت‌هایی که از ما بسیار جلوتر هستند ترفندی یا ترفندهایی دارند که ما از آن ‌خبر نداریم و “تنها” علت عقب ماندن ما از رقبا همین است.

ولی واقعاً دانستن و باخبر بودن از رمز و راز شرکت‌ها و افراد موفق خود عامل موفقیت است؟

من خودم چنین نظر ندارم.

اصلاً فکر کنیم علت موفقیت همین دانستن رازهای موفقیت باشد. ولی واقعاً ترفند و تکنیک خالی برای “باقی” ماندن در مسیر موفقیت کافی است؟

فرض کنیم همین آقا با خانم موفق به این خاطر موفق است که یک سری اسرار و راز و رمزی در قلب خود پنهان کرده و حاضر نیست به کسی افشا کند.

آیا این آدم در آینده هم موفق باقی خواهد ماند؟

– با این شرایط او باید همیشه مواظب باشد که اسرارش لو نرود.

– از این بترسد که اطرافیان آنرا بدانند و رقیب جدیدی ظهور کند

– از طرفی چون با همین چند ترفند و تکنیک درآمد خوبی دارد دنبال یادگیری چیزهای جدید نمی‌روند و در بلند مدت از تخت موفقیت پایین کشیده می‌شود.

اگر هم واقعاً رازی برای موفقیت وجود داشته باشد (که ندارد) برای چند ماه چند سال آینده آدم مفید هستند نه تمام عمر. بالاخره دیر یا زود رقبا با اطرافیان از آن آگاه می‌شوند و روز و از نوع روزی از تو.

من هم با سایت متمم هم نظر هستم که آدم‌های موفق نه به خاطر رمز و راز بلکه به خاطر “عادات‌شان” موفق هستند.

عاداتی که ما هم می‌توانیم انجام دهیم و “حال انجام آن را نداریم”

 

استراتژی یا تنبلی؟

بسیار شنیدیم که استراتژی هنر انتخاب نکردن است. از دید من استراتژی به این معنی است که چه کارهایی را انجام ندهیم و چه هدف‌هایی را از لیست اولویت هایمان خارج کنیم.

 

 

ولی مرز این حذف کردن و انجام ندادن تا کجاست؟

اینکه تیشه برداریم و همه چیز زندگی را حذف کنیم یعنی استراتژیک فکر کردیم؟

مثلاً فرض کنید کسی مثل ایلان ماسک ترک تحصیل می‌کند و درس خواندن را از اولویت زندگی خود حذف می‌کند.

کسی دیگری هم به خاطر تنبلی و حال نداشتن ترک تحصیل می‌کند و خانه نشین می‌شود و  می‌خورد و می‌خوابد.

هر دو این آدم‌ها درس نخواندن را انتخاب کرده اند ولی این کجا و آن کجا؟

اولی انتخاب کرده که درس نخواند تا روی شاتل فضایی خود کار کند و آن یکی درس را رها کرده که علاف و بیکار بچرخد.

باید معلوم شود کسی که کاری را نیمه کاره رها می‌کند از  روی تنبلی است یا برای ادامه یک هدف بزرگتر و عالی‌تر؟

من خودم مخالف دانشگاه و تحصیلات رسمی هستم ولی دانشگاه نرفتن نباید ناشی از تنبلی باشد.

 استراتژیک فکر کردن بعضی مواقع بهانه‌ی کار نکردن ماست.

کسی می‌تواند بگوید که من استراتژی می‌فهمم که واقعاً تمام لحظات زندگی خود را به بهترین نحو مدیریت کند (یعنی ۲۴ ساعتش را واقعاً پر کند) وگرنه کسی که قرار است هیچ کاری نکند و برود در خانه بخورد و بخوابد همان بهتر که وقتش را در  جایی مثل دانشگاه تلف کند.

بیاید خودمان را با استراتژی و هنر انتخاب نکردن فریب ندهیم.

کار بیهوده کردن از هیچ کاری نکردن بهتر است.