دوستِ کتاب‌نخوانِ من: خداحافظ

چند سال پیش به صورت ناگهانی خیلی از دوستانم را رها کردم و برای همیشه و بدون خداحافظی از آن‌ها جدا شدم.

برای دیگران هم جای سوال بود که چرا اینکار را انجام دادم. بیشتر یک تصمیمی بود که با سیستم یک مغزم گرفتم. یک دلیل مشخص برای آن نداشتم ولی احساس می‌کنم یکی از دلایلی که از دوستان قدیمی جدا شدم جمود و گرفتار شدن در یک لوپ بود. می‌دانستم دوستانم کتاب نمی‌خوانند می‌دانستم منابع اطلاعاتی آن‌ها صرفاً شبکه‌های اجتماعی، تلویزیون و حرف‌های جمع‌های همکار و فامیلی  است (که آن‌هم متاثر از شبکه‌های اجتماعی و تلویزیون بود). می دانستم علاقه به بروز بودن نداشتند.

 من خودم همیشه آدم کنجکاوی بودم و همیشه دنبال یادگرفتن چیزهای جدید. البته کنجکاوی را با بار معنایی مثبت به کار نمی‌برم صرفاً یک ویژگی بود و است که ممکن است به هرز برود. بخشی از آن به دانستن چیزهای بی‌مورد و جستجوی در زندگی شخصی‌ دیگران یا گوگل کردن شماره تلفن یا ایمیل این و آن خلاصه می‌شد. ولی واقعاً نگاه می‌‌کنیم در بعضی افراد حس کنجکاوی وجود ندارد و دوست دارند مثل سنگ یک جا بمانند و تکان نخورند ولی من حداقل این طور نبودم دوست داشتم ته‌ی یک ماجرا را در بیاورم.

آشنایی من با متمم و محمدرضا شعبانعلی و فرهنگ کتاب‌خوانی باعث شد حس کنجکاوی و حس بروز بودن در من هدفمند شود. به جای دنبال کردن اخبار سیاسی و حرف‌های خاله‌زنکی و چرخیدن در اینترنت روی یک حوزه‌ی مشخص وقت و انرژی بگذارم. و کنجکاوی من در مسیر یادگرفتن مدیریت و توسعه فردی قرار گیرد و مطالعه من خروجی کاربردی برای زندگی و کسب و کارم داشته باشم.

این توضیحات را دادم که بگویم برای منی که همیشه دنبال یادگرفتن چیزهای باارزش و بی‌ارزش بودم دیگر دوستان قدیمی قابل تحمل نبودند. وقتی مطالب متمم را می‌خواندم وقتی روزنوشته‌های محمدرضا شعبانعلی را می‌خواندم وقتی کتاب‌های معرفی شده آنجا را مطالعه می‌کردم احساس جدایی پیدا می‌کردم. رفته رفته شکاف من و آن‌ها بیشتر می‌شد. من با سرعت زیادی در حال یادگرفتن درس‌های جدید بودم. این سبب شده بود حوصله من از بودن با آن‌ها سر برود.

‌با سختی و برای همیشه (forever) آنها را ترک کردم تا در جمعی باشم که “زنده بودن” و “یاد گرفتن” را سرمشق خود می‌دانند. تلاش می‌کنند هر ساعت و هر روز یک نکته یا درس یا ورق از کتابی را مرور و مطالعه می‌کند و این روش را آیین خود قرار دادند. اگر حتی روزی متمم هم نباشد این افراد فرهنگ یادگیری خود را دارند و دنبال خواهند کرد.

13 نظر در “دوستِ کتاب‌نخوانِ من: خداحافظ

  • ۱۳۹۶-۱۱-۰۵ در ۶:۲۷ ب٫ظ
    پیوند یکتا

    سلام رفیق
    من هم چنین تجربه ای داشتم و اصلا هم از این کار پشیمان نیستم به تصور من دوستان قدیمی من هم ناراحت نیستند چون آنها نیز نمی توانستند مرا تحمل کنند و دنیای ما فرسنگ ها با هم فاصله داشت . بهتر است که هر کسی در کامیونیتی و قبیله ی خودش باشد.

    پاسخ
    • ۱۳۹۶-۱۱-۰۵ در ۸:۰۲ ب٫ظ
      پیوند یکتا

      فواد جان ممنون.

      پاسخ
  • ۱۳۹۶-۱۱-۰۵ در ۸:۵۳ ب٫ظ
    پیوند یکتا

    سلام
    همچه اتفاقی برای من در حال اتفاق افتادن است و با اینکه روابطم در دنیای واقعی با افراد بسیار کم شده اصلا احساس تنهایی، یاس یا احساساتی از این قبیل نمی کنم و برعکس حال من خوب خوب هست. دلیلش هم بی شک دوستانی مثل شماست که در فضای وبلاگی( ونه مجازی) دارم که هر روز مرا از زندگی شان، دانسته هایشان و بایسته هایشان باخبر می کنند. از ممدرضا شعبانعلی عزیز به خاطر آشنا کردن من با این جمع نازنین بسیار بسیار سپاسگزارم

    پاسخ
  • Pingback بهترین لینک‌های هفته (2) - شاهین کلانتری، نوشتن، یادگیری، بهره‌وری و توسعه

  • ۱۳۹۶-۱۱-۰۶ در ۱:۲۴ ب٫ظ
    پیوند یکتا

    جالبه بسیاری از دوستان متممی از جمله خود من، تجربیات مشابه آنچه گفتی داشته اند. اینکه ناخودآگاه یا به اختیار خودشان از محیط و فضای قبلی فاصله گرفته اند.
    اما حداقل برای من معمولا مشکلات دیگری در این رابطه بوجود می آید که اگر اجازه دهی اینجا مطرح می کنم.
    کنار گذاشتن دوستان و افراد راکد و بالا بردن متوسط اطرافیان یک طرف ماجراست و کار بسیار مفید و اثربخشی است.
    طرف دیگر ماجرا (که معمولا مشکلات بسیاری را برای من ایجاد می کند) اینست که بالاخره همه ما در یک جامعه زندگی می کنیم و تعاملات بسیاری با همدیگر داریم. بنابراین ناگزیر هستیم نحوه مذاکره، تعامل و همکاری با چنین افرادی را یاد بگیریم. منظور من اینست که فرض کن همان دوستی که کنار گذاشته ای، فردا کارمند اداره ای است که من باید برای کسب و کارم از او مجوز بگیرم یا حتی بدتر، هم تیمی من در شرکت است و نه تنها باید او را تحمل کنم و بلکه باید به نحو موثری با او همکاری داشته باشم.
    وقتی که به سمت کارهای تیمی حرکت می کنیم، مشکلات متممی بودن آشکار می شوند. فرض کن وارد تیمی می شویم و متوجه می شویم که یکی مدل ذهنی مفیدی برای خوب کار کردن ندارد، دیگری به تسلط کلامی و مهارت یادگیری مجهز نیست، آن یکی نگرش سیستمی ندارد و فقط به منافع فردی خودش فکر می کند و غیره. در چنین شرایطی یک فرد که متممی نیست، مشکل چندانی برایش بوجود نمی آید، چون اصلا متوجه اوضاع و شرایط نیست. اما یک فرد متممی با مشاهده هر رویدادی که با اصول و آموخته هایش منطبق نیست، دچار عصبانیت و ناامیدی می شود.
    می خواستم ببینم راه حل تو اگر در چنین شرایطی قرار بگیری چیست؟ آیا باید همواره محیط و کارمان را تغییر دهیم تا نهایتا در محیط مناسبی قرار بگیریم؟ آیا باید قدرت پذیرش یا تواضع یا مهارت دیگری از این دست را در خودمان تقویت کنیم؟

    پاسخ
    • ۱۳۹۶-۱۱-۰۶ در ۲:۲۸ ب٫ظ
      پیوند یکتا

      علی به نظرم “من” باید محیطمان را عوض کنیم. من خیلی حرف یکی از دوستان را قبول دارم که گفت کسی که متمم می‌خواند در محیط کار و زندگی دچار مشکل و درگیری خواهد شد چون او یاد می‌گیرد بلند مدت فکر کند و آینده را ببیند ولی اطرافیان دنبال راه‌حل‌های کوتاه مدت هستند و این یک چالش بین یک متممی و غیرمتممی ایجاد می‌کند.
      بالاخره رشد کردن هزینه می‌خواهد و هزینه آن ممکن است دوری از دیگران یا حذف دوستان یا تنهایی کشیدن باشد. نمی‌توان هم آدم کتاب‌خوانی بود و هم کف جامعه چرخید و با همه نشست و برخواست کرد.
      به قول فواد باید قبیله‌هایی که می‌خواهیم را انتخاب کنیم و با آن‌ها بگردیم
      از جمله
      قبیله فامیل و دوستان سنتی
      قبیله آدم‌های کتاب‌خوان
      قبلیه همکاران و اعضای شرکتی که آنجا کار می‌کنیم
      قبیله متممی‌ها
      قبیله وبلاگ‌نویس‌ها
      قبیله سئوکارها
      ولی به تجربه احساس می‌کنم کسی که عمیقاً متمم خوانده باشد با عموم مردم دچار دوگانگی و تفاوت در نگرش خواهد بود. حتی ممکن است با همسر و فرزندش هم به تضاد برسد و شاید مجبور شود از او جدا شود. به نظرم تعدادی از متممی‌ها که قبلاً بسیار فعال بودند ولی متمم را رها کردند به خاطر این بود که احساس کردند اگر بیش از حد متمم بخوانند رابطه خود را با خانواده و زن و همسر و بچه و خویشاوندان از دست خواهند داد.

      پاسخ
  • ۱۳۹۶-۱۱-۱۱ در ۲:۱۹ ب٫ظ
    پیوند یکتا

    علی جان، من حرفاتو می فهمم ولی به نظرم شما متممی ها یه ذره دیگه شورشو در آوردید.
    به خدا من تنگ نظر نیستم. متمم خوبه، اوکی. ولی به قول معروف you’re obsessed with motamem.
    من حدودا ۷-۸ دوره متمم رو تموم کردم. ولی به نظرم دارید خودتون رو خیلی محدود می کنید. من شعبانعلی رو دوست دارم حتی حرفای همین محمدرضا رو گوش نمی کنید. شما حواستون نیس که شدید کارگر تولید محتوای کارخانه متمم. متمم در کنار خوبی هاش ضعف هایی هم دارد که اصلا مهم نیست. اوکی متمم تان را بخوانید، کتابتان را بخوانید، ولی دنباله رو نباشید.
    من چند روزی حدود ۷-۸ وبلاگ متممی ها رو دنبال می کردم، ولی روح محمدرضا شعبانعلی رو در نوشته ها حس می کردم و خیلیاشونو حذف کردم. شما رو نمی دانم ولی من نمی خواهم یک شعبانعلی باشم. من می خواهم خودم باشم. (البته همونطور که مشخصه وبلاگ تو رو هنوز میخونم:) )
    ضمن این که شما فقط متمم نمی خوانید، شما دارید جهان بینی شعبانعلی رو جذب می کنید، جهان بینی ای که من خیلی با آن مشکل دارم.

    نمی‌توان هم آدم کتاب‌خوانی بود و هم کف جامعه چرخید و با همه نشست و برخواست کرد
    به نظرم می توان. باید اگاهی رو در جامعه بالا برد قطعا این یک فرایند زمان بر است شاید نسل ها طول بکشد. یکی از اهداف کتابخوانی همین است. نه اینکه قبیله قبیله شویم، دیوار بکشیم دور خودمان و یک جور نظام طبقاتی درست کنیم.
    متممی که نتواند توی نوعی را طوری تنظیم کند که با خانواده ارتباط درست برقرار کنید قطعا متمم نیست. متفرق است.
    برای اینکه همش نقد نباشه، من پیشنهاد می کنم دوره های TTC – http://www.thegreatcourses.com و یا دوره های coursera رو ببینید.

    ارادت.

    پاسخ
    • ۱۳۹۶-۱۱-۱۱ در ۴:۴۵ ب٫ظ
      پیوند یکتا

      مسعود دوست عزیز

      یک سوال اصلاً فرض کن من در وبلاگ شخصی بنویسم و بگویم اصلاً با “گونه‌ی بشر” مشکل دارم . کتاب‌خوان یا نخوان و فقیر و غنی و جنوبی و شمالی را دوست ندارم آیا اشکالی دارد؟
      مثلا در این نوشته آیا من به شخص خاصی توهین کردم؟ آیا من اسم کسی را آوردم؟ آیا من به مقدسات توهین کردم؟
      من گفتم دوست ندارم با آدم‌های کتاب‌نخوان رفتم و آمد کنم. همین.

      این وبلاگ صدا سیما نیست تریبون رسمی و دولتی نیست که با پول مردم ساخته شده باشد و من هم مهران مدیری نیستم که در سریالش به قشر دکتر یا لوله‌کش یا کتاب‌نخوان توهین کند و مردم بروند به کارگردان آن اعتراض کنند.

      من حتی تلاش کردم نه در متمم و نه در روزنوشته‌ها و نه در وبلاگ دوستان متممی عقاید شخصی‌ام را اعلام نکنم چون گفته‌ام آنجا بستر و تریبون دیگران است و نباید از آن برای ابزار عقاید و بیرون ریختن عقده‌ها و عقیده‌ها استفاده کرد من اجازه ندارم در جایی که دیگران می‌آیند و می‌روند و می‌بینند نظر شخصی بنویسم ولی در مورد وبلاگ شخصی نه چون از اسمش مشخص است یعنی شخصی و متعلق به خودت است. نباید دیگر اینجا خودت را سانسور کنی.

      متاسفانه آنقدر فشار و خفقان در جامعه ما هست که اگر در خلوت خودت هم به جرز دیوار توهین کنی کسانی هستند که بیایید و ج.. بدهند

      دوست عزیز اینجا یک وبلاگ شخصی است. یک گوشه‌ی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی کوچک و پرت و رها شده از دنیای بزرگ اینترنت. تو هم واسطه متمم اینجا هستی.
      ش
      من نه ورودی گوگل دارم و نه خبرنامه یا کانال تلگرام. من هیچ وقت نخواستم خودم و نوشته‌هایم را به دیگران تحمیل کنم. دوست ندارم به دیگران اجبار کنم نوشته‌های من را بخوانند. دوست دارم هر کس هر وقت دوست داشت و “عشقش کشید” بیاید بخواند.

      اصلاً فرض کنیم حرف شما درست من اشتباه می‌نویسم. غلط می‌نویسم. پرت می‌نویسم. من با شما موافقم. من همین جا می‌گویم نوشته‌های من داستان است. fiction ‌است. تخیل است. اصلاً چرت و پرت است. خیلی‌هایش دروغ است. من شاید پول نداشته باشم یک ساندویچ بخرم ولی اینجا در مورد سرمایه‌گذار خطر پذیر VC می‌نویسم. تناقض محض است ولی چه می‌شود کرد. خاصیت دنیای دیجیتال این است ممکن اصلاً در طویله زندگی کنم و ولی نوشته‌هایم رنگ و بوی میلیاردها را بدهد.

      واقعیتش را بگویم من فقط می‌نویسم که بنویسم. من تمرین نویسندگی می‌کنم. من دوست دارم هر روز چالش تولید محتوا داشته باشم. فقط همین. لطفا اگر فردا هم به گروه دیگری فحش دادم به من خرده نگیر.

      من برای خودم می‌نویسم. اگر شما هم لطف می‌کنی میایی و می‌خوانی قدمت روی چشم ولی بدان این‌ها شاید عقاید من هم نباشد ولی فقط می‌نویسم که بنویسم.

      پاسخ
      • ۱۳۹۶-۱۱-۲۲ در ۱۱:۱۴ ق٫ظ
        پیوند یکتا

        جالب این هست که ایشون در مورد نحوه تغییر نظام آمریکا صحبت میکنند و دغدغه و تفریحشون کشف امام زاده های جدید در تهرانه و ده ها مورد خنده دار دیگه.
        به بهانه این گفتگو حرفهای جالبی زدی ولی به نظر من اگر هدف فقط جواب دادن به ایشون بوده، این وقت هدر رفته.

        پاسخ
        • ۱۳۹۶-۱۱-۲۳ در ۳:۴۳ ب٫ظ
          پیوند یکتا

          برام جالب بود که شما با اسم و رسم ناشناس این قدر صریح از روی چند نوشته یک فرد را قضاوت کردید و تصمیم گرفتید که با حالت روشنفکرانه این گونه جواب بدهید. مگر هدف از کامنت گذاشتن و این گونه فعالیت ها هم افزایی و بحث و تبادل نظر نیست؟ مگر این جا توییتر یا هر جای مسخره دیگری است که بخواهیم بگوییم وقتت را به جواب دادن تلف نکن؟ این جا قرار است بنویسیم بحث کنیم و رشد کنیم (یا شاید من اشتباه فهمیدم). چه اشکالی دارد بگوییم تفریح یک نفر پیاده روی در شهر باشد؟
          از علی کریمی عزیز معذرت می خواهم اگر لحنم تند بود.

          پاسخ
  • Pingback در دفاع از متمم و بلاگ علی کریمی – بلاگ شخصی فواد انصاری

  • ۱۳۹۶-۱۱-۲۲ در ۵:۱۰ ب٫ظ
    پیوند یکتا

    سلام علی. پست جالبی بود. احساساتی که من شاید حتی Extreme ترش رو تجربه کردم 🙂 ولی به نظرم کم کم ذهنم داره به یه جاهایی می رسه.
    ۱.
    این همه قضاوت کردن دیگران برای کتاب نخوانی و رک بگویم، حماقت، خود تو را آزار می دهد. از درون آزرده می شوی. اینکه دیگران چرا کاری نمی کنند. تلاش می کنی. کتاب هدیه می دهی. کتاب پیشنهاد می کنی. طعنه می زنی. داد می زنی. ولی نتیجه ای ندارد. انگار کتاب خواندن در جامعه ما یک تابو است.
    قضاوت کردن، خودت را آزار می دهد.
    ۲.
    یکی از دوست هایم چندی پیش مرا نصیحت کرد. گفت روندی که در پیش گرفتی، باعث می شود روز به روز از دیگران جلو بیفتی. باعث می شود که از اکثر جامعه کیلومترها فاصله بگیری. اما دیگران را قضاوت نکن.
    افراد را سرزنش نکن. سیستم را سرزنش کن.
    ۳.
    آن ها (و من و تو) مثل میوه این درخت می مانند. به جای سرزنش کردن میوه ها، درخت را سرزنش کن. اینطور ذهن آرام تری خواهی داشت و به دیگران نیز کمک خواهی کرد.
    انسان ها پرورده سیستم ها و اکوسیستم ها هستند.
    ۴.
    وقتی سیستم را سرزنش می کنی، انگار خودت را سرزنش کرده ای. تو بخشی از این سیستمی. تو بر روی تفکرات دوستانت تاثیر می گذاری. اگر دوستت احمق است، خودش را سرزنش نکن، سیستم را سرزنش کن. حالا خودت را یکی از مقصران حماقت دوستانت می دانی؛ چون تو هم بخشی از این سیستم هستی و می توانی در آن تغییر ایجاد کنی.
    این گونه به جای سرزنش کردن دیگران به کمک آن ها می آیی.
    ۵.
    ولی بلخره آب در هاون کوبیدن هم کار درستی نیست D: وقتی دیدی اطرافیانت واقعا تعطیلن و نمی خوام پلاستیک های مغزشون رو بکنن، خیلی منطقی ـه که ترک شون کنی.
    روز خوبی داشته باشی علی عزیز.

    پاسخ
    • ۱۳۹۶-۱۱-۲۳ در ۴:۱۳ ب٫ظ
      پیوند یکتا

      سلام علی جان
      ممنون کامنت گذاشتی. من مطالبتو گوشه کنار می‌خونم. حرف‌هایی که می‌زنی خیلی جلوتر از سن و سال تو است و دایره کلمات وسیع تو برای من جالب و شگفت‌انگیز است. من بهت خیلی امید دارم.

      پاسخ
  • ۱۳۹۶-۱۱-۲۷ در ۹:۳۶ ق٫ظ
    پیوند یکتا

    سلام آقای کریمی عزیز
    اول از نوشتت ممنونم و امیدوارم به نوشتن که ظاهرا یکی از علایق شخصیت هست ادامه بدی.
    موردی در رابطه با بحث های مطرح شده به ذهنم میرسه که گفتم شاید بد نباشه شما بدونی.
    به نظر من خوندن کتاب -و در کنار اون متمم- شاید باعث بشه فکر کنی داری از آدم های دور برت از لحاظ فکری فاصله میگیری ولی این خوندن ابزارهایی رو در اختیارت میزاره که بهتره بتونی با فردی که در چنین وادی نیست تعامل برقرار کنی. به عنوان مثال در بحث مدل ذهنی یکی از مواردی که ما به سمتش حرکت میکنیم اینه که تلاش میکنیم مدل ذهنی افرادی رو که در تعامل با اون ها هستیم حدس بزنیم و قاعدتا رفتارهای اونا برای ما میتونه قابل پیش بینی تر باشه. خوب این یعنی داشتن منفعت بیشتر و بهتر برای شما و احتمالا اون فرد از رابطه و نه جامعه گریزی.

    پاسخ
  • ۱۳۹۶-۱۱-۲۷ در ۱۱:۱۱ ق٫ظ
    پیوند یکتا

    سلام حامد جان
    به نظرم من “درک مدل ذهنی دیگران” و “دیدن دنیا از نگاه آن‌ها” یکی از مهمترین‌ مهارت‌هاست که در هر بخش از زندگی و کار به درد می‌خورد. همانطور که گفتید کتاب خواندن یا متمم خواندن به ما مدل یا مدل‌هایی می‌دهد که با آن رفتار دیگران را درک و پیش بینی کنیم. بدون داشتن مدل علمی، درک مدل ذهنی طرف مقابل دشوار می‌شود. مثلاً مطالعه یک کتاب مذاکره به ما به درک رفتار طرف مذاکره کننده کمک می‌کند.

    پاسخ
  • Pingback برای اینکه دلم می خواد - وب نوشته های شیرین نوروزی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.